![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
هرگز نفهمیدی که نمی خواهم وادار شوم تا به پناهگاه امن تری بگریزم! اگر اشتباهات کودکانه ام یکریز و پی در پی به دنبالت آمدند تنها دلیلش خواستن بی اندازه ات بود و بس. نمی دانستم چه کنم و نفهمیدم اما حالا خیلی چیزها فرق کرده است حالا میفهمم که چه اشتباهات بزرگی مرتکب شده ام . به بیراهه رفتم. درست است که تو را یافته ام اما تنها از این در هراسم که زمانی مرا بیابی که اعتراف کنی : پس از این همه سالهای سیاه چقدر عوض شده ای ، چقدر شکسته ای .... تنها می خواهم که بدانی و بپذیری که من تنها مقصر نبودم و نیستم و نمی خواهم اینگونه اتفاق بیفتد که دوباره بیایم یا دوباره بیایی و این آمدن سبب شکستن هریک از ما شود. توهمیشه تنهایم گذاشتی درست در لحظاتی که به وجود استوارت احتیاج داشتم! هرگز نفهمیدی و حتی نخواستی بدانی که در دل من چه آرزوها و امیدهای زیبایی را تبدیل به خرابه های ویران کردی و با تمام غرور خودخواهانه ات، تنها مرا مقصر می دانی !!! اگر رفتی اگر رفتم بیا عهدی ببندیم که دیگر هرگز برنگردیم... گرچند که در این بیهودگی سرشار مدام دست و پا می زنم اما باید اعتراف کنم : هنوز هم دوستت دارم... |
|
+ نوشته شده در
87/04/30ساعت 11:24 توسط تامیا |
|
|
نمیدونم درسته یا نه اما می خوام دلو بزنم به دریا می خوام دستنوشته هامو اونهایی رو که مدتها وقت گذاشتم برای نوشتنشون اینجا بنویسم اما کی نمیدونم...
|
|
+ نوشته شده در
87/04/09ساعت 22:53 توسط تامیا |
|
|
سرچشمه ء همه ء فسادها بیکاریست ، شیطان برای دستان بیکار ، کار تهیه می کند...
(پاسکال) |
|
+ نوشته شده در
87/03/01ساعت 10:57 توسط تامیا |
|
|
می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم آشنایی کو که جان در پای مهرش افکنم آتش عشقی چه شد تا من بر آن دامن زنم شور و حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب لحظه ها را می کشم با روز و شب کاری ندارم با همه بیگانه ام ، جز غصه غم خواری ندارم می روم تا عاقبت دیوانه ای پیدا شود همزبون این دل شوریده ء رسوا شود تا تو بودی زندگی سرشار از مهر و وفا بود این دل دیوونه با مهر و وفایت آشنا بود گرچه بی تو زندگی آهنگ زیبایی ندارد می روم چون عشق من در قلب تو جایی ندارد ................................. |
|
+ نوشته شده در
87/02/03ساعت 20:35 توسط تامیا |
|
|
در آشفته بازار این دنیا از اینهمه بی حاصلی ، دلتنگ و بیزارم ...
|
|
+ نوشته شده در
87/01/01ساعت 12:36 توسط تامیا |
|
|
هیچ کس راست نمیگه. هیچ کس صادق نیست. دلم از اینهمه سیاهی گرفته. دلم از همه گرفته. دیگه اصلا برام مهم نیست کسی اینجا میاد یا نه. دیگه برام مهم نیست بقیه چی میگن. دیگه حتی با اینکه دلم برات خیلی تنگ شده نمی خوام ببینمت چون از عادت متنفرم ، از خودم ، از تو ... یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو - سه ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري ... |
|
+ نوشته شده در
86/12/06ساعت 22:22 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|